" منم آنکه پشت تمام پنجره ها به انتظار ایستاده است ." دیشب تا حالا از اینور و اونور شعرهای تورگوت اویار رو میخونم، شعرهای مدرن و نسبتا تر و تمیزی داره .. یکسال آخر زندگی توروگوت در تنهایی گذشت، اجازه نمیداد کسی به دیدارش بیاد..که پس از یکسال مرد. یه جایی میگه: "صدایت را که بشنوم تنها سکوت می کنم. باد می وزد اما آسیاب نمی چرخد." در انزوا طلبی خیلی نمیتونم شبیه تورگوت باشم اما این روزها برای من هم باد میوزه ولی آسیابم نمیچرخه
برچسب:
نویسنده: آرمان صفری
دیشب خواب دیدم پسر یکی از سران قبایل آفریقایی شدهام که در شب سال نو، دور آتیش در حال رقص و پریدن و جستوخیزم..یهو از آسمون یه چیزی مثل رعدوبرق به زمین خورد ..زمین روشن و خدا از اون بالا پایین اومد و مهمونمون شد. گرسنه نبود. خواب بود دیگه! حالا فکر میکنم اگر آفریقا بدنیا اومده بودم ، این ساعت و این دم به چه میاندیشیدم ..؟ توی آینه که نگاه میکردم حالم چگونه بود؟ از موهای فرفری و تنوبدن قهوهای رنگم لذت وافر میبردم؟ محبوبم زنی با گردنبند استخوانی
برچسب:
نویسنده: آرمان صفری

از صبح رانندگی کردم، رانندگی بخشی از زندگیمه که بسیار دوستش دارم. در سکوت، خیره به جاده . حس میکنم نشستهام و دنیا با سرعت صد و بیست کیلومتر از کنارم میگذره.. مدتهاست پشت فرمون موسیقی گوش نمیکنم...ترجیحم سکوت و فکر کردنه... مدتهاست از جهان اطرافم جدا شدهام.دنیای درونیام از جهان بیرونیم پررنگتر شده..خیلی وقته خستهام ...
برچسب:
نویسنده: آرمان صفری

برای بودنم میان آدمیان نمیجنگم؛ دوستشان دارم اما سالهای سکوت و تنهایی از من آدم دیگری ساخته سالهای ترس و گوشهنشینی هم دگرگونم کرده که من شهروند پر شور پر هیجان، رفته رفته به دریاچهی راکد و خاموش بدل شدهام پس اگر درون تنهایی من سنگ میاندازی؛ منصف باش..بمان و ببین و بگذار که موج بیاید و سنجاقک برود...
برچسب:
نویسنده: آرمان صفری